▪ A – Accept : پذیرا باشید: دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید ▪ B - Break away : خودتان را جدا سازید: خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید ▪ C - Creat : خلق کنید : خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید ▪ D – Decide : تصمیم بگیرید: تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد ▪ E - Explore : کاوشگر باشید : جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید ▪ F - Forgive : ببخشید : ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند ▪ G - Grow : رشد کنید: عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند ▪ H – Hope : امیدوار باشید: به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید ▪ I - Ignore : نادیده بگیرید: امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند ▪ J – Journey : سفر کنید: به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید ▪ K – Know : بدانید: بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید ▪ L – Love : دوست بدارید : اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد ▪ M – Manage : مدیر باشید: بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید ▪ N - Notice : توجه کنید: هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید ▪ O -Open : باز کنید: چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد ▪ P –Play : بازی و تفریح کنید: فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد ▪ Q – Question : سوال کنید: چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید ▪ R – Relax : آرامش داشته باشید: اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد. ▪ S – Share : سهیم شوید: استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد ▪ T – Try : تلاش کنید: حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید ▪ U – Use : استفاده کنید : از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد ▪ V – Value : احترام بگذارید: برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید ▪ X – X-Ray : اشعه ایکس: با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید ▪ Y – Yield : اجازه دهید: اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید در انتها خوشبختی را خواهید یافت ▪ Z – Zoom : تمرکز کنید: زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید.
آرامش دل
|
نیاموخته ام ذره ذره آب شوم و دریا، و رها باشم.
نمی دانم که هر چه فریاد دلم بیشتر ،
سکوتم باید که سنگین تر..
.
این رسمش نیست که اینقدر
بی قرارم.
که اینقدر زود ظرف دلم سر می رودَ.
که اینقدر کوچکم...کم ام.
او هم آن بالا دلش می گیرد ،از این همه پریشانی و آشفتگی ،
و از این همه"تعلق"....
خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی
می فرماييد ؟!
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای :
او بايد کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد
.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند .
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد
.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند
.
و شش جفت دست داشته باشد!!!
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟!!
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند !
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد ...
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد : اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد !
خداوند فرمود : نمی شود
! چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. او می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد :اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی !
-
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد : ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد !!!
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است !
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟!
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش
.
فرشته متاثر شد
: شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا حيرت انگيزند ...
زن ها قدرتی دارند که همه را متحير می کند
.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند
.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند
.
وقتی خوشحالند گريه می کنند
.
و وقتی عصبانی اند می خندند
.
برای آنچه باور دارند می جنگند
.
در مقابل بی عدالتی می ايستند
.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند
.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند
.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند
.
بدون قيد و شرط دوست می دارند
.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند
.
در مرگ يک دوست، دلشان می شکند
.
در غم از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند، با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند
.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
.
می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد
.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
.
و خداوند بزرگ ، داناي اسرار است …
لينك | نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 21:53 توسط صهبا |مادر لبخندی زد و گفت: تو چه می خواهی؟ جلوی کدام مغازه می روی؟ پسرک گفت: مادر یک مغازه در خیابان بغلی است که یک عکس در آن گذاشته شده است که هر وقت آن عکس را می بینم یک جای دلم آرام می گیرد انگار خیلی وقت است او را می شناسم مادر دست پسرک را گرفت و با هم جلوی آن مغازه رفتند مادر به پسرک گفت: کدام عکس را می گویی؟ پسرک با دست او را نشان داد مادر اشک در چشمانش حلقه زد پسرک را با خودش به خانه برد به او گفت: پسرم اینجا بنشین الان یک چیزی به تو نشان می دهم فقط چشمانت را ببند پسرک چشمش را بست و مادر عکس را روی طاقچه گذاشت و به پسرک گفت: حالا چشمانت را باز کن پسرک چشمش را باز کرد وقتی عکس را دید گفت: انگار همه این اتاق مرا آرام می کند همین که می دانم عکس در کنارم است انگار هیچ کم و کسری ندارم مادر دوستت دارم لينك | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 20:55 توسط صهبا |
زن
زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند تنها یك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!
برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!
و این رنج است
دکتر علی شریعتی
لينك | نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 11:35 توسط صهبا |ما يه كلاينت داريم تو آفيسمون که من خيلي ازش خوشم مياد، يه خانم 82 ساله که بدون عصا راه ميره، يه کم خميده شده ولي خوب رو پاهاي خودشه و هنوزم که هنوزه خودش رانندگي مي کنه، سالي يک بار هم مجبوره به خاطر سنش امتحان رانندگي شهر رو بده که مطمئن بشن ميتونه هنوز دقت داشته باشه، امروز اومده بود تو آفيس و داشت کمي از خاطراتش مي گفت، يه کم که گفت من با خنده گفتم شما احتمالا ماه آگوست به دنيا نيومدين ( من و 2 تا از همکارام آگوستي هستيم ) با خنده گفت چرا، 12 آگوست، تولد منم 12 آگوست هستش (روم نشد بهش بگم فقط ما مرداديا مثل چي اين دنيا رو سفت چسبيديم و در هر شرايطي باز هم سعي ميکنيم زندگي کنيم
خلاصه اينکه رسيد به اينجا که آقايي که 4 سال پيش فوت کرده همسر رسميش نبوده واينها 55 سال بدون اينکه ازدواج کنن با هم بودن و يک بچه هم دارن که پزشک متخصص هست و الان آمريکا زندگي مي کنه.
اين خانم گفت وقتي که من 18 سالم بود با اين دوستم ( منظورش همون آقايي بود که باهاش زندگي مي کرده ، و تمام مدت با عنوان دوستم خطابش مي کرد و معتقده که ارزش يک دوستي و رفاقت خوب بيشتر از ارزش يک همسري بد هست ) آشنا شدم و اومدم خونه به خواهر بزرگم جريان گفتم، اونموقع پدر بزرگم خونه ما بود و از صحبت هاي ما فهميد که جريان چيه) حالا حساب کنيد که چند سال پيش بوده ) 2-3 روز بعدش برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودت، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش، به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم. در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه، يک اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينکارو مي کنم حتي اگر هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرميکني که خوب اينکه تعهدي نداره ميتونه به راحتي دل بکنه و بره مثل يه شي با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جاييکه ممکنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه، پس اگر واقعاعاشق شدي با اون مالکيت کليسايي لحظه هات رو از دست نده، در مقابل کشيش و عيسي مسيح سوگند نخور، ولي از تمام لحظه هات استفاده کن و لذت ببر، بگذار هر شنبه شب فکر کني اين شايد آخرين شنبه اي باشه که اون با منه و همين باعث ميشه که براش شمعي روشن کني و يه ROAST BEEF خانگي تهيه کني و در حاليکه دستش روتوي دستت گرفتي يک شب خوب رو داشته باشي. و همينم شد، ما 55 سال واقعا عاشق مونديم ( 5 سال بعد از آشناييشون تصميم گرفته بودن که با هم همخونه بشن) و تا سال2004 با هم زندگي کرده بودن، نصف بيشتر دنيا هم گشتن.
همين خانم يک بار ديگه مي گفت هميشه اولين چيزي که آدمها در برخورد اول با يک شخص ابراز مي کنن، همون چيزيه که دلشون ميخواد ببينن، مثلا اگه کسي بهت رسيد گفت خوب ميبينم که سر حالي يعني اين موضوع آزارش داده، اصلا انتظارنداشته تو رو سر حال ببينه و حالا ناغافل از دهنش اومده بيرون، يا هر چيز ديگه.
و امروز آخرين جمله اي که گفت و از در آفيس رفت بيرون اين بود که در هر تصميمي به قلبتون مراجعه کنيد قلب خطا نميره اگه ميگه نه به زور وادارش نکنين که بپذيره، اگه گفت نه يعني نه و بر عکس.
امروز ازصميم قلب براش آرزوي سلامتي کردم، اين خانم هر بار که مياد تو اون آفيس و ميره حتما يه درس مفيد از زندگي برامون....
لينك | نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 13:52 توسط صهبا |تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی .. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه... می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و.......؟؟؟؟ . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:3 توسط صهبا |
وقتی دیروز باران بارید
“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم
“آن مرد با نان آمد”
یادم آمد که دیگر پدرم در باران
با نانی در دست
و لبخند بر لب
نخواهد آمد
دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگیاش
با زمین و تنهائیش
با خورشید و نبودنش
به یاد پدر سخت گریستم
پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت
پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست
خاطر خاطره ها رخ بنمود
زندگی چرخش یک خاطره است
خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد
پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود
و زمین منتظر …..
زندگی چرخش ایام و گذار من و توست
و کسی گفت به من:
آب را گل نکنید
پدرم در خاک است
زندگی میگذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
و زمین کوچک نیست
دل ما تنگ و نفس سنگین است
کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است
خاطر خاطرهها را نبریدش از یاد
زندگی میگذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم...

پدر دستهـــــاي تـــــو گهواره من
دو چـــــشم تو چــــراغ خونه من
بجز تـــــو از همــــه دنيا بـــريدم
که عاشــــق تر ز تو هــرگز نديدم
ببوســم پينه...دستـــــاي پاکــت
ببوسم صورت چــون قرص ماهت
نشسته روي موهـــات برف پيري
الهـي مـــن بميرم تـــــو نــــميري
پـــــــــدر اي قبله راه سعــــــادت
نــدارم ذره اي از تــــــو شــــکايت
تو رو هم چــون نفسهام دوس دارم
که جون مـــــن تويي تا بي نهايت

معنای نام کشورهای جهان
آرژانتین: سرزمین نقره (اسپانیایی)
آفریقای جنوبی: سرزمین بدون سرما / آفتابی جنوبی (لاتین، یونانی)
آلبانی: سرزمین کوه نشینان
آلمان: سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن (فرانسوی، ژرمنی)
آنگولا: از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود
اتریش: شاهنشاهی شرق (ژرمنی)
اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان (یونانی)
ازبکستان: سرزمین خودسالارها (سغدی، ترکی، فارسی دری)
اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی (فنیقی)
استرالیا: سرزمین جنوبی (لاتین)
استونی: راه شرقی (ژرمنی)
اسرائیل: جنگیده با خدا (عبری)
اسکاتلند: سرزمین اسکات ها (لاتین)
افغانستان: سرزمین قوم افغان (فارسی)
اکوادور: خط استوا (اسپانیایی)
الجزایر: جزیره ها (عربی)
السالوادور: رهایی بخش مقدس (اسپانیایی)
امارات متحده عربی: شاهزاده نشین های یکپارچه عربی (عربی)
اندونزی: مجمع الجزایر هند (فرانسوی)
انگلیس: سرزمین پیر استعمار (ژرمنی)
اوروگوئه: شرقی
اوکراین: منطقه مرزی (اسلاوی)
ایالات متحده امریکا: از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی
ایتالیا: شاید به معنی ایزد (یونانی)
ایران: سرزمین آریایی ها٬ برگرفته از واژهٔ «آریا» به معنی نجیب و شریف
ایرلند: سرزمین قوم ایر (انگلیسی)
ایسلند: سرزمین یخ (ایسلندی)
باهاما: دریای کم عمق یا ریشدارها (اسپانیایی)
بحرین: دو دریا (عربی)
برزیل: چوب قرمز
بریتانیا: سرزمین نقاشی شدگان (لاتین)
بلژیک: سرزمین قوم بلژ از اقوام سلتی، واژه بلژ احتمالاً معنی کیسه می داده
بلیز: یا از نام دزدی دریایی به نام والاس یا از واژه ای بومی به معنای آب گل آلود
بنگلادش: ملت بنگال (بنگلادشی)
بوتان: تبتی تبار
وتسوانا: سرزمین قوم تسوانا
بورکینافاسو: سرزمین مردم درستکار
بولیوی: از نام سیمون بولیوار مبارز رهایی بخش آمریکای لاتین
پاراگوئه: این سوی رودخانه
پاکستان: سرزمین پاکان (فارسی دری)
پاناما: جای پر از ماهی (زبان کوئِوا)
پرتغال: بندر قوم گال از اقوام سلتی (لاتین)
پورتوریکو: بندر ثروتمند (اسپانیایی)
تاجیکستان: سرزمین تاجیک ها (فارسی دری)
تانزانیا: این نام از همامیزی تانگانیگا سرزمین دریاچه تانگا + زنگبار گرفته شده
تایلند: سرزمین قوم تای
ترکمنستان: سرزمین ترک + ایمان = ترکیمان = ترکمان = ترکمن سرزمین ترک هایی که مسلمان شده اند (مربوط به سده های آغازین اسلام)
ترکیه: سرزمین قوی ها (ترکی با پسوند عربی)
جامائیکا: سرزمین بهاران
جیبوتی: شاید به پادری بافته از الیاف نخل می گفتند (زبان آفار)
چاد: دریاچه (زبان بورنو)
چین: سرزمین مرکزی (چینی)
دانمارک: مرز قوم “دان”
دومینیکن: کشور دومینیک مقدس (اسپانیایی)
روسیه: کشور روشن ها، سپیدان
روسیه سفید / بلاروس: درخشنده روس / سفید روسی
رومانی: سرزمین رومی ها
زلاند نو: زلاند جدید (زلاند نام یکی از استان های هلند به معنای دریاست)
ژاپن: سرزمین خورشید تابان (ژاپنی)
سریلانکا: جزیره باشکوه (سنسکریت)
جزایر سلیمان: از نام حضرت سلیمان
سوئد: سرزمین قوم “سوی”
سوئیس: سرزمین مرداب
سودان: سیاهان (عربی)
سوریه: سرزمین آشور (سامی)
سیرالئون: کوه شیر
شیلی: پایان خشکی / برف
عراق: شاید از ایراک به معنای ایران کوچک (فارسی)
عربستان سعودی: سرزمین بیابانگردان در تملک خاندان خوشبختواژه عرب به معنی گذرنده و بیابانگرد استسعود یعنی خوشبخت.
فرانسه: سرزمین قوم فرانک از اقوام سلتی
فلسطین: یکی از اسامی قدیم رود اردن
فنلاند: سرزمین قوم “فن”
فیلیپین: از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ
قرقیزستان: سرزمین چهل قبیله قرقیزی
قزاقستان: سرزمین کوچگران قزاقی
قطر: شاید به معنای بارانی (عربی)
کاستاریکا: ساحل غنی (اسپانیایی)
کانادا: دهکده زبان سرخپوستی “ایروکوئی”
کلمبیا: سرزمین کلمب (کریستف کلمب) (اسپانیایی)
کنیا: کوه سپیدی (زبان کیکویو)
کویت: دژ کوچک هندی (عربی)
گرجستان: سرزمین کشاورزان (یونانی)
لبنان: سفید (عبری)
لهستان: سرزمین قوم “له”
لیبریا: سرزمین آزادی
مجارستان: سرزمین قوم مجار (مجاری)
مراکش: مغرب
مصر: شهر، آبادی
مقدونیه: سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین ها (یونانی)
مکزیک: اسپانیای جدید (اسپانیایی)
موریتانی: سرزمین قوم مور (لاتین)
میکرونزی: مجمع الجزایر کوچک فراسوی
نروژ: راه شمال
نیجر: سیاه (لاتین)
نیجریه: سرزمین سیاه (لاتین)
نیکاراگوئه: دریای نیکارائو (نام مردم آن منطقه) آگوئه (اسپانیایی)
واتیکان: گرفته شده از نام تپه ای به نام واتیکان (اتروسکی)
ونزوئلا: ونیز کوچک
ویتنام: اقوام “ویت” جنوبی (ویتنامی)
ویلز: بیگانگان (ژرمنی)
هلند: سرزمین چوب آلمانی
هند: پر آب (فارسی باستان)
هندوراس: ژرفناها (اسپانیایی)
یمن: خوشبخت
یونان: سرزمین قوم “یون”
لينك | نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 4:29 توسط صهبا |
چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هركدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم زن از خوشحالی پريد بالا وگفت :
چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم !فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف!
دو تا بليط درجه اول برای بهترين تورمسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد..حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .مرد چند لحظه فكر كرد و گفت … اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد .
بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه.
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه .
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدنديهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه .جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم
! منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و! غمی از دنيا نداشته باشم
! پوووف منشی ناپديد ميشه! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای! نوشیدنی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه جن بعد به مدير ميگه: حالا نوبت توئه
!!! مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
نتيجه اخلاقی: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه
يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه
شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن
يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه
خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست
نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند
لينك | نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 3:55 توسط صهبا |
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:22 توسط صهبا |

|
نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده ميكرد. یك روز او
با صاحبكار خود موضوع را درميان گذاشت.
پپس از روزهاي طولاني و كار كردن و زحمت كشيدن ، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا كردن زمان اين
ااستراحت ميخواست تا او را از كار بازنشسته كنند.
صاحب كار او بسيار ناراحت شد و سعي كرد او را منصرف كند ، اما نجار بر حرفش و تصميمي كه گرفته بود
پافشاري کرد. سرانجام صاحب كار درحالي كه با تأسف با اين درخواست موافقت ميكرد ، از او خواست تا به عنوان آخرين كار ،
ساخت خانه اي را به عهده بگيرد. نجار در حالت رودربايستي ، پذيرفت درحاليكه دلش چندان به اين كار راضي نبود.
پذيرفتن ساخت اين خانه را برخلاف ميل باتني او صورت گرفته بود. براي همين به سرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه كرد و به سرعت و بي دقتي ،
به ساختن خانه مشغول شد و به زودي و به خاطر رسيدن
به استراحت ، كار را تمام كرد.
او صاحب كار را از اتمام كار باخبر كرد. صاحب كار براي دريافت كليد اين آخرين كار به آنجا آمد. زمان تحويل كليد ، صاحب كار آن را به نجار بازگرداند و گفت : اين خانه هديه ايست از طرف من به تو به خاطر سالهاي همكاري!
نجار ، يكه خورد و بسيار شرمنده شد. در واقع اگر او ميدانستكه خودش قرار است در اين خانه ساكن شود ، لوازم و مصالح بهتري براي ساخت آن بكار مي برد و تمام مهارتي
كه در كار داشت براي ساخت آن بكار مي برد.
يعني كار را به صورت ديگري پيش ميبرد. اين داستان ماست. ما زندگيمان را ميسازيم. هر روز ميگذرد .
گاهي ما كمترين توجهي به آنچه كه ميسازيم نداريم ، پس در اثر يك شوك و اتفاق غيرمترقبه ميفهميم كه مجبوريم در
همين ساخته ها زندگي كنيم. اگر چنين تصوري داشته باشيد ، تمام سعي خود را براي ايمن كردن شرايط زندگي خود ميكنيم. فرصت ها از دست
مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم ، ممكن نيست. شما نجار زندگي خود هستيد و روزها ، چكشي هستند كه بر يك ميخ از زندگي شما كوبيده ميشود.
يك تخته در آن جاي ميگيرد و يك ديوار برپا ميشود. مراقب سلامتي خانه اي كه براي زندگي خود مي سازيد باشي..!!! | |
بسم الله الرحمن الرحيم
انالله و انا اليه راجعون
اينجانب ل فرزند ر در صحت عقل وصيت ميكنم:
كفن و دفن
ماده ۱ - پيكرم با رعايت تمامي شعائر مذهبي به خاك سپرده شود. نماز ميت اقامه شود و از عر زدن بالاي كفن باز شدهام دريغ نشود. از اين كارهايي كه توي قبر ميكنند اعم از شانه تكان دادن و به پهلو خواباندن و ورد خواندن توي گوش كلهم انجام شود.
ماده ۲ - مراسم سوم و هفتم و چهلم و سال و الخ با رعايت تمام جزئيات و دعوت از يك چپ فسيل ارزان قيمت جهت سخنراني در وصف خدمات من به كارگران، در مسجد برگزار شود.
تبصره يك: از اين مسجدهايي كه مراسم را با ميز و صندلي برگزار ميكنند نباشد. قشنگ هياتي كنار هم بنشينند و چاي و خرمايشان را بخورند.
تبصره دو: براي سخنراني دكتر ف.ر را پيشنهاد مي كنم.
ماده ۳ - شام و نهار مراسم ها بنا به صلاحديد پدرم باشد. اصراري ندارم.
تبصره يك: اگر تصميم به غذا دادن گرفته شد مرغ نباشد كه يكي سينه بخواهد و يكي ران و خلاصه پسرها با اين حرفها وسط مراسم عزاي من خودشان را خراب كنند و كركر بخندند. كباب كوبيده بدهيد و عزيز مراقب باشد دخترها هره كره نكنند.
تبصره دو: سهم بچهها را كامل بدهيد.
ماده ۴ - من را در امامزاده ج دفن كنيد. اگر امامزاده ج جا نداشت هر جا غير از بهشت زهرا. با اين قبرهاي سري دوزي شده بهشت زهرا كه شبيه كارخانه تدفين است و مرده ها شبيه مواد خام توليدش هستند حال نمي كنم.
ماده ۵ - واضح است كه مواد بالا تماما جهت جلب رضايت خاطر والدينم است. آنها ميتوانند در هر كدام از اين مواد دخل و تصرف كنند.
تبصره يك: اگر آنها آنقدر از خودگذشته بودند كه عميقا دلشان بخواهد بنا به اعتقاد من با جنازهام رفتار كنند عرض مي كنم كه اصولا اهميتي ندارد. ميتوانند هربلايي سر جنازهام بياورند جز اينكه مثل قرتيها بسوزانندش.
تبصره دو: بد نيست به گزينه اهدا به باغ وحش پارك ارم جهت سير كردن شيرهاي گرسنه هم فكر شود.
ماده ۶ - اگر «م» در تمامي مراسمها در صف مقدم نبود تبصره يك ماده 7 و همچنين ماده 10 اجرا نشوند.
ارث
ماده ۷ - تمام چيز مثقال اموالم در اولين فرصت فروخته شود و به مصرف مسافرت و خوشگذراني والدينم برسد. در واقع من در تمام اين سالها فقط به اين دليل مستقل نشدم كه شرايط عياشي در خانه پدري مهيا بود و با توجه به اينكه مي دانم كارهاي من با اعتقادات والدينم نمي خواند از طريق اين ارث مي خواهم عامدا «نديد گرفتنشان» را جبران كنم.
تبصره يك: اگر والدينم مكه، كربلا، نجف و كلا مكانهاي مذهبي را براي خوشگذراني انتخاب كردند بدون سئوال و جواب و گوش دادن به توجيهاتشان پس گرفته و به «م» برسد تا او عياشي كند.
تبصره دو: اگر او هم ور حاج جبارش ورم كرد و خواست سرمايهگذاري كند سهمم به مصرف گربههاي بي خانمان شهر تهران برسد. (منظور اين است كه با اموال من سرمايهگذاري دنيوي و اخروي نشود. فيالمجلس در راه عيش و نوش به جريان بيافتد.)
تبصره سه: «م» خباثت را كنار بگذارد و به جاي فراهم كردن شرايط اجراي تبصره اول به پدرم ياد بدهد كه عياشي فقط كباب باد زدن توي باغ نيست. مي تواند تا قبل از عملي شدن پيش برود و در صورت نياز او را با آق رضا كرجي آشنا كند.
ماده ۸ - عينكم به خانم «س» برسد كه در زمان زنده بودنم دهنم را زد بسكه پرسيد چند خريدي و از كجا و آيا قسطي هم ميشود.
تبصره: در صورتي كه عرضه نداشت آقاي «ع» ساده دل را براي ازدواج متقاعد كند بهتر است برود بميرد، مثل حالاي من. عينكم هم به همان مصرفي كه در تبصره دوم ماده ۷ آمده برسد.
ماده ۹ - كتابخانهام به همسر آقاي «الف-م» برسد كه رندانه عاشق تير و تختهاش شد بيآنكه به كتابهايم توجهي نشان بدهد و حتي گفت «چه چيزهايي ميشود توش چيد» و وقتي من گفتم كريستال؟ چشمهايش برق زدند.
ماده ۱۰ - كتابها، فيلمها و تمامي وسايل اتاقم به «م» برسد. به اين شروط:
بند يك: پس از مرگم او اولين نفري باشد كه وارد اتاقم بشود و تمام گوشه موشهها را خوب نگاه كند كه گندي به جا نگذاشته باشم.
بند دو: چون هيچ ضمانتي وجود ندارد مراما قول بدهد كه حافظه كامپيوترم را بپكاند يا لااقل فايلهاي عكس بندگان خدا را پاك كند. هر چند ميدانم آخر سر كمپلت ميفروشد به يك نوجوان حـ.شري.
بند سه: لوازم بهداشتي كه توي جعبهاي در كمدم قرار دارد را يا به مصرف برساند و يا به هر ترتيب از آن خانه دور كند.
بند چهار: نرود توي مايههاي «رفيق از دست داده» تا از مرگ من نردباني بسازد براي تور كردم مادام خ. در اين صورت مش قل و زمبه است.
بند پنج: سيم كارتم را بفروشد و با پولش يك حال مختصري به آقاي «م-موتورساز» بدهد كه زندگي را براي جفتمان هدفدار كرد.
بند شش: بيخيال سهمش از اين دوربينه بشود و آن را يك جوري برساند به بيچارههايي كه جلوي در سينما زار ميزنند و فكر ميكنند تنها دليل فيلم نساختنشان نداشتن امكانات است. مخصوصا براي خنده برساند به دست اينهايي كه قصد دارند يك فيلم عرفاني مدرن بسازند. اينهايي كه در ادبيات بيضايي را ميپرستند و مونولوگ آخر گرگدن يونسكو را حفظ كردهاند. خودش ميداند.
ماده ۱۱ - سطل فلزي فيلتر سيگارهايم به مادرم برسد بسكه تا دو روز خانه نبودم برش داشت و تغيير كاربري داد.
ماده ۱۲ - فندكهاي روميزي درشكهاي، شيري، اسبي و سماوري را كه الف در سفرهاي مختلف برايم سوقاتي آورد به اضافه تمام جاسيگاريهايم به آقاي «م-شيرازي» برسد. به پاس يك عمر كام سنگين گرفتن از وينستون قرمز.
باقيات الصالحات......
ماده ۱۳ - هر چند ميدانم تا هفت هشت نسل بعد از من كتابهايم به درد هيچ كدام از اعضاي آن خانواده نميخورد اما مثل آقاي صفار درباره اثرات مخرب اين كتابها هشدار ميدهم و توصيه ميكنم اگر به هر دليلي ماده ۱۰ اجرا نشد كتابها را يكجا به بزخرهاي ميدان انقلاب بفروشيد. درباره تبعات عدم اجراي اين بند همينقدر عرض كنم كه بچه اصولا حاليش نيست. فكر ميكند هرچيزي را كه بشود خواند بايد خواند. مثلا من به طور اتفاقي فارسي خواندن را با «داستان راستان» علامه شهيد دكتر و الخ مرتضي مطهري شروع كردم و كار به جايي رسيد كه در طول زندگي پرخير و بركتم دهن تك تكتان را آسفالت نمودم. حالا فرض كنيد بچهاي خواندن را با كافكاي دايي جون مرحوم شروع كند. خودتان تهش را حدس بزنيد.
ماده ۱۴ - براي نسلهاي بعدي مخصوصا بچههاي احتمالي خواهرهايم از چاخان درباره شخصيت علمي-ادبي-فرهنگي-هنري دايي جون مرحوم كم نگذاريد. يك طوري پروپاگاندا كنيد كه بچه خيال برش دارد «ببيني چي بوده». براي روحيهشان خوب است. در مورد ما كه جواب داد.
تبصره: روزنامههاي ۱۷-۱۸ سالگيام را به گمانم مادرم قايم كرده. براي آنكه بچه به محض آنكه به سن عقل رسيد متوجه تبليغات نشود بهتر است معدوم شوند و كلا اسمم را هم بهشان كج و كوج بگوييد چون ميتوانند با يك سرچ ساده در گوگل كل زندگيام را بخوانند و آنوقت دستتان رو مي شود. بهتر است يك چيزهاي كلي در مورد اينكه فلاني چه قله هايي را فتح كرد و خلاصه ابر مردي بود بگوييد و وارد جزئيات نشويد.
ماده 15 - اگر بعد از مرگم زني ادعا كرد از من بچه اي دارد به فرزندي قبولش كنيد. چون اولا زندگي جنسي بي نظمي داشتم و اصلا بعيد نيست راست گفته باشد. دوما. بگيريم صدي نود دروغ مي گويد. خب. مگر من نبايد نسلتان را ادامه مي دادم؟ ايناهش!
تبصره: اگر بچه دختر بود بگوييد فلاني مشكلاتي داشته كه اساسا بچه دار نمي شده. مدارك پزشكي اش را هم اگر دادگاه خواست مي سپارم آقاي دكتر ه جور كند.
خيرات
ماده 16 - چند سال پيش در يكي از اين شهرهاي جنوبي براي كاري رفته بودم. پرواز برگشتم ساعت شش بود و من از هفت صبح تا چهار بعدازظهر توي شهر سگدو زده مي زدم و تازه كارم تمام شده بود. فقط هزارتومن پول توي جيبم بود كه بايد كرايه ماشين ميدادم تا فرودگاه و كارت بانك و تنخواه اداره اي كه برايش به سفر آمده بودم را هم توي كيفم جاگذاشته بودم. خلاصه گرسنه بودم و نفهميدم چطور شد كه يكهو ديدم يك سيني پر از نان و پنير و خرماي سانديچي جلويم ظاهر شد. به طرز خطرناكي چسبيد آنچنان كه كم مانده بود شهادتين را بگويم و به راه راست بازگردم و بروم آن دنيا و شفاعت مرحومي كه برايش خيرات داده بودند را بكنم. از همين چيزها خيرات كنيد.
حق الناس
ماده 17 - قرضي ندارم و طلبم هم از بيچاره هايي است كه شرم مي كنيد وصولش كنيد. كلا بي خيال.
ماده 18 - در زندگي يك مورد ازاله بكارت داشتم كه گاهي اوقات روي وجدانم است. هرچند قضيه زياد جدي نيست و اصلا حالا كه خوب فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه بهم تجاوز شده ولي محض محكم كاري «م» يك حلال بودي بطلبد. حلال هم نكرد به درك. دايورت كند به چيز جنازه ام. تازه به گمانم طرف مي خواست برود بازيگر بشود. «م» مي تواند به عنوان وارث من يك سهمي از قراردادهاي احتمالي اش را هم بگيرد چون راهش را براي رسيدن به هدف هموار كردم.
اين كار براى من كه هر سال با بدبختى از درس انگليسى نمره قبولى مى آوردم، در حكم يك عذاب تدريجى بود كه هر هفته سر كلاس انگليسى گريبانم را مى گرفت.
اوضاع آنقدر وخيم شد كه يك ترم با همه زحمات بى وقفه اى كه كشيدم، نتوانستم نمره ناپلئونى بگيرم و در نهايت از درس انگليسى نمره نياوردم و به اصطلاح افتادم.
آن روز حسابى به غيرتم برخورد و با خودم عهد كردم اين فاجعه را جبران كنم. روز بعد در يك كلاس زبان اسم و رسم دار ثبت نام كردم. اول خيلى سخت بود. احساس مى كردم وقتى معلم با لهجه انگليسى اش از من درس مى پرسد از شدت ناراحتى گوش هايم زرشكى مى شود. اما كم كم راه افتادم و ديگر درس انگليسى برايم در حكم طناب دار نبود.
اگر آدم در هر چيزى تعادل داشته باشد زندگى زيباتر مى شود. كارى كه من نكردم و نتيجه اين شد كه هر ۴ كلمه فارسى كه حرف مى زدم يك كلمه انگليسى هم پارازيت مى انداختم. اوايل احساس خوشايندى داشتم يا بهتر بگويم حس «باكلاسى» مى كردم بخصوص در مقابل كسانى كه از انگليسى سر درنمى آوردند احساس قدرت مى كردم و دائم كلمات انگليسى را كه در ذهنم فروكرده بودم، غلط و درست بلغور مى كردم. تا در دلشان بگويند «اى ول! عجب آدم باسواد و با فرهنگى!»
بعد از مدتى وقتى به مدرسه مى رفتم به جاى سلام «Hi» و موقع خداحافظى «bye» مى گفتم و از اين كار خودم احساس شعف مى كردم. بچه ها هم از اين كار من استقبال گرمى به عمل مى آوردند و حسابى تحويلم مى گرفتند. كم كم براى هر كلمه فارسى يك جايگزين انگليسى پيدا كردم و تلفظ آن كلمات را بين بچه هاى كلاس هم ترويج دادم.
احساس كردم ديگر به زبان فارسى علاقه اى ندارم و ترجيح مى دهم انگليسى حرف بزنم. حتى در خانه با مادرم انگليسى حرف مى زدم و وقتى با عصبانيت مى گفت «جورى حرف بزن كه ما هم بفهميم» خنده اى از سر غرور مى كردم و از اين كه مى توانم طورى حرف بزنم كه مادرم متوجه نمى شود بر خود مى باليدم. بعد از آن، نمره هايم در درس انگليسى عالى شد.
اما كاش همه ماجرا همين قدر خوب تمام مى شد. موضوع اين بود كه من از آن طرف بام افتاده بودم.
باورم نمى شد اما آن ترم از درس زبان فارسى نمره قبولى نياوردم. وقتى نمره را گرفتم از تعجب خشكم زد. چنين توقعى نداشتم دچار افسردگى شده بودم. فكر مى كردم خانم معلم با من لج كرده كه اين نمره را به من داده. ۸ نمره اى نبود كه انتظارش را داشته باشم.
اما اين اتفاق افتاده بود و متأسفانه بجز خودم هيچ كس در اين رخداد مقصر نبود.
وقتى معلم ادبيات سر كلاسمان آمد از خجالت سرم را بلند نكردم، آن روز موضوع درس، رستم و سهراب بود.
خانم معلم با شيوايى كلامش گفت:
كنون رزم سهراب گويم درست
از آن كين كه با او پدر باز جست
جملات خانم معلم بدجورى در ذهنم اثر مى گذاشت. وقتى در حين درس اشعار فردوسى را مى خواند دلم مى لرزيد.
چنين است رسم سراى درشت
گهى پشت بر زين، گهى زين به پشت
از فردوسى هم خجالت مى كشيدم. احساس مى كردم چقدر از دست من عصبانى است. لابد با عصبانيت به من مى گويد:
بسى رنج بردم در اين سال سى
عجم زنده كردم بدين پارسى
حس مى كردم من يكى زحمات سى ساله فردوسى را بدجورى به باد داده ام. دلم نمى خواست اينطور فكر كنم اما دست خودم نبود. عذاب وجدان گرفته بودم.
حس كردم روى نقشه جغرافيا جايى هست كه من فراموشش كرده ام و هيچ كس به خاطر به ياد نياوردنش سرزنشم نكرده، اما امروز شعر فردوسى مرا سرزنش مى كرد.
نمى خواستم اين وضع را ادامه دهم خانم معلم بيت ديگرى را خواند:
به كام صدف، قطره اندر چكيد
ميانش يكى گوهر آمد پديد
با تمام وجود حس كردم زبان زيباى مادرى ام، فارسى گوهر صدف درون من است و من در هر كجاى دنيا كه باشم بايد زبان زيبايم را زنده نگه دارم.
فردا صبح كه سر كلاس رفتم بچه ها طبق عادت هميشگى جلو آمدند و گفتند (Hi) اما اين بار من دلم نمى خواست اين كلمه را از زبان آنها بشنوم پس با عصبانيت گفتم «Hi» نه، سلام...
لينك | نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:15 توسط صهبا |
چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.
روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.
دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد.
البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.»
لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:48 توسط صهبا |

پند اول
بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم.
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز كني.
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست.
تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد،
تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود.
نتيجه اخلاقي
با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليك در بالا نماني.
-----------------------------------------------------------------------
پند دوم
گنجشكي از سرماي بسيار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد.
گاوي گذر همي كرد و تپاله بر وي انداخت.
گنجشك ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد.
گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد.
هر كه گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد.
هر كه از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.
گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان.
-----------------------------------------------------------------------
پند سوم
خرگوش از كلاغي بر سر شاخه پرسيد
كه آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟
كلاغ پاسخ داد: چرا كه نه.
خرگوش بنشست بي حركت،
روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد.
لازمت نشستن و كار نكردن بالا نشستن است
لينك | نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:25 توسط صهبا |


